این روزا اغلب در حال دواع کردنم..آخه فقط ٣ روز دیگه اینجام..یکشنبه ی آینده دارم میرم..میرم که زندگی جدیدی رو شروع کنم..در کنار کسی که دوستش دارم و میدونم که دوستم داره..
کمدمو خالی کردم..وسایلی رو که باید با خودم ببرم تو ساکام جا دادم و اونایی رو هم که نه میشه برد و نه دلم میاد دورشون بریزم تو چند تا کارتن گذاشتم تا ببرم بذارم تو انباری خونه ( حالا دیگه باید بگم خونه ی بابام ) تا بعدها با دیدنشون خاطرات روزای قشنگ نوجوانی رو برام زنده کنن..تختم رو اما هنوز جمع نکردم..اونو بعد از رفتنم مامانم جمع میکنه تا این چند شب آخرم روش بخوابم..
مامانم این روزا لحظه ای آروم و قرار نداره..من بچه ی اولشونم و تا حالا تجربه ی دختر عروس کردن نداشتن..از صبح زود که بیدار میشه اول میره خرید تا ظهر..وسایل اصلی رو خریده اما خورده ریزا موندن که اونام خریدنشون کلی وقت میگیره..طفلی ظهر که میاد دیگه نا نداره تازه از اون موقع هم یا داره ملحفه هامو میدوزه یا وسایلمو بسته بندی میکنه..تاااااااا آخر شب..وقتی اینهمه تلاش و از خود گذشتگیشو میبینم بغض میکنم..چطور میخوام از این فرشته ی مهربون که ٢۶ سال نذاشته آب تو دلم تکون بخوره و مثل پروانه همیشه دورم میگشته جدا شم ؟؟؟؟؟؟
البته مامان الان باهام میان و تا خونه زندگیمون راه بیفته پیشمون می مونن ولی..
نمیخوام الان به لحظه های تلخ فکر کنم ..میخوام مثبت فکر کنم تا شروع زندگیمون یه خاطره ی دوست داشتنی و به یاد موندنی باشه..قراره دوشنبه با آقای گیلاسی بریم بانه تا اونم یه سری وسیله بگیره..بعد که برگشتیم مامانم وسیله هامو میارن تا خونه رو بچینیم..بعدش قراره تو تهران یه جشن کوچیک بگیریم و بعضی فامیلای آقای گیلاسی رو که نتونستن واسه عقدمون بیان دعوت کنیم..بعدم میایم شهر ما تا یه مهمونی خداحافظی بگیریم و رسما بریم سر خونه زندگیمون.. تصمیم گرفتیم دیگه جشن عروسی نگیریم..آخه هم جشن عقدمون خیلی مفصل بود و چیزی از عروسی کم نداشت هم اینکه هزینه ی عروسی خیلی زیاده و باعث میشه تو زندگیمون خیلی عقب بیفتیم و دیگه اینکه با آقای گیلاسی یه سفر عمره ثبت نام کردیم و اگه خدا بخواد سال آینده باهم میریم زیارت خونه ی خدا..
آقای گیلاسی هم تو این مدت داره خونه رو تمیز میکنه تا برای رفتنمون آماده باشه..وقتی صورت مهربونشو یادم میاد تحمل همه ی سختیها برام آسون میشه.. من از انتخابم مطمئنم و ایمان دارم به اینکه زندگی کردن در کنارش اونقدر شیرین و لذتبخشه که ارزش تحمل هر سختی رو داره..
دوست دارم عزیز دلم و برای همیشه موندن در کنارت لحظه شماری میکنم..
از لطف و محبت همه ی دوستای عزیزمون که بهمون تبریک گفتن یه دنیا ممنونیم و از خدا می خواهیم بهترین و قشنگترین روزها رو تو زندگیتون تجربه کنید..
من سعی میکنم هرطوری که شده تو این مدت بیام و شما دوستای گلمون رو از حال و احوالمون بی خبر نذارم اما اگه اومدنم یه خورده طولانی شد شما به خوبی و مهربونی خودتون ببخشید..آخه میدونید که اسباب کشی اونم برای دفعه ی اول چقدر آدمو درگیر خودش میکنه..
پروردگارا ! به من فهم و بینشی بده که تا همیشه قدردان ٢ فرشته ی مهربونی باشم که این روزها فداکارانه تلاش میکنن تا من زندگیم رو به بهترین شکل ممکن شروع کنم..
پروردگارا ! به من توانایی خوب زندگی کردن بده و من رو لایق این بدون که اسباب خوشبختی یکی از بهترین و مهربون ترین بنده های تو باشم..