خانم و آقای گیلاسی

 
 

 
 
خانم و آقای گیلاسی

ما خانم و آقای گیلاسی هستیم..26 و 27 ساله..دی ماه 1386 با هم پیمان بستیم تا روزی که زنده ایم یار و همراه هم باشیم و هرگز همدیگه رو تنها نذاریم..و از اون روز شدیم 2 تا گیلاسی..این روزا دوری و دلتنگی دلای گیلاسیمونو آزرده چون توی 2 تا شهریم که خیلی از هم دورن..اما داریم تلاش می کنیم همین روزا آشیانه ی عشقمونو بسازیم..اینجا خونه ی دوم ماست..جایی که حرفایی رو که شاید نشه رودررو گفت می نویسیم تا هیچ غصه و حرف نگفته ای رو تو دلامون نگه نداریم

 
 

موضوعات

 
خرید اینترنتی
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدیل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل

پیوند ها

سائده

صدف

نفس

شاپرک

اميدوار

خانه مهر

هنرپيشه

SPEED...

یک زن...

ژوکرنامه

سكوت پاييز

نوستالوژی

خواب کوتاه

خانوم خونه

نقش و نگار

کویر ام اس

آهنگ باران

نیکوی عزیزم

مهرناز عزیزم

دکتر کوچولو

شیلای عزیز

بهشت آفاق

عاشقانه ها

آشپزخانه من

ماهی خانوم

فقط واسه تو

مالزی نشین !

سایه ی عزیزم

خانم اسمارتیز

کابوس زندگی

سفر یا همسفر؟

میوه ی ممنوع !

رند خلوت نشین

روزهای ما سه تا

زنانه و شوهرانه

من و یک زندگی

برگ های پاییزی

باغچه کوچک ما

گلابي و گلابتون

یه شاخه نیلوفر

تنهایی یک مکمل

عاشقانه های من

از هر دری سخنی

نسيم خيس كولي

یک عاشقانه ی آرام

بیقراری های یک زن

عشق بازی آسمون

وصله های زندگی من

عزیزم!گوشی رو بردار

خانم زیگزاگ و آقای زیپ

من پر از وسوسه ی خواب

ماجراهای ممول و حامی

خاطرات یک مامان پرمشغله

گویی مرا برای وداع آفریده اند

بهانه های ساده خوشبختی

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

وداع

شب فرقت یار آخر شد...

داستان آشنایی 2

نامه ای به احمدی نزاد

داستان آشنایی

باید...

برای تو عزیزترینم

این است معنای عدالت

حقیقت این است

زنگ تفریح

 

آرشيو مطالب

تیر ۸۸

آرشيو مطالب

خرداد ۸۸

آرشيو مطالب

اردیبهشت ۸۸

آرشيو مطالب

فروردین ۸۸

 

نويسندگان

خانم و آقای گیلاسی

 

پیوند های روزانه

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

وداع

این روزا اغلب در حال دواع کردنم..آخه فقط ٣ روز دیگه اینجام..یکشنبه ی آینده دارم میرم..میرم که زندگی جدیدی رو شروع کنم..در کنار کسی که دوستش دارم و میدونم که دوستم داره..

کمدمو خالی کردم..وسایلی رو که باید با خودم ببرم تو ساکام جا دادم و اونایی رو هم که نه میشه برد و نه دلم میاد دورشون بریزم تو چند تا کارتن گذاشتم تا ببرم بذارم تو انباری خونه ( حالا دیگه باید بگم خونه ی بابام ) تا بعدها با دیدنشون خاطرات روزای قشنگ نوجوانی رو برام زنده کنن..تختم رو اما هنوز جمع نکردم..اونو بعد از رفتنم مامانم جمع میکنه تا این چند شب آخرم روش بخوابم..

مامانم این روزا لحظه ای آروم و قرار نداره..من بچه ی اولشونم و تا حالا تجربه ی دختر عروس کردن نداشتن..از صبح زود که بیدار میشه اول میره خرید تا ظهر..وسایل اصلی رو خریده اما خورده ریزا موندن که اونام خریدنشون کلی وقت میگیره..طفلی ظهر که میاد دیگه نا نداره تازه از اون موقع هم یا داره ملحفه هامو میدوزه یا وسایلمو بسته بندی میکنه..تاااااااا آخر شب..وقتی اینهمه تلاش و از خود گذشتگیشو میبینم بغض میکنم..چطور میخوام از این فرشته ی مهربون که ٢۶ سال نذاشته آب تو دلم تکون بخوره و مثل پروانه همیشه دورم میگشته جدا شم ؟؟؟؟؟؟

البته مامان الان باهام میان و تا خونه زندگیمون راه بیفته پیشمون می مونن ولی..

نمیخوام الان به لحظه های تلخ فکر کنم ..میخوام مثبت فکر کنم تا شروع زندگیمون یه خاطره ی دوست داشتنی و به یاد موندنی باشه..قراره دوشنبه با آقای گیلاسی بریم بانه تا اونم یه سری وسیله بگیره..بعد که برگشتیم مامانم وسیله هامو میارن تا خونه رو بچینیم..بعدش قراره تو تهران یه جشن کوچیک بگیریم و بعضی فامیلای آقای گیلاسی رو که نتونستن واسه عقدمون بیان دعوت کنیم..بعدم میایم شهر ما تا یه مهمونی خداحافظی بگیریم و رسما بریم سر خونه زندگیمون.. تصمیم گرفتیم دیگه جشن عروسی نگیریم..آخه هم جشن عقدمون خیلی مفصل بود و چیزی از عروسی کم نداشت هم اینکه هزینه ی عروسی خیلی زیاده و باعث میشه تو زندگیمون خیلی عقب بیفتیم و دیگه اینکه با آقای گیلاسی یه سفر عمره ثبت نام کردیم و اگه خدا بخواد سال آینده باهم میریم زیارت خونه ی خدا..

آقای گیلاسی هم تو این مدت داره خونه رو تمیز میکنه تا برای رفتنمون آماده باشه..وقتی صورت مهربونشو یادم میاد تحمل همه ی سختیها برام آسون میشه.. من از انتخابم مطمئنم و ایمان دارم به اینکه زندگی کردن در کنارش اونقدر شیرین و لذتبخشه که ارزش تحمل هر سختی رو داره..

دوست دارم عزیز دلم و برای همیشه موندن در کنارت لحظه شماری میکنم..

از لطف و محبت همه ی دوستای عزیزمون که بهمون تبریک گفتن یه دنیا ممنونیم و از خدا می خواهیم بهترین و قشنگترین روزها رو تو زندگیتون تجربه کنید..

من سعی میکنم هرطوری که شده تو این مدت بیام و شما دوستای گلمون رو از حال و احوالمون بی خبر نذارم اما اگه اومدنم یه خورده طولانی شد شما به خوبی و مهربونی خودتون ببخشید..آخه میدونید که اسباب کشی اونم برای دفعه ی اول چقدر آدمو درگیر خودش میکنه..

پروردگارا ! به من فهم و بینشی بده که تا همیشه قدردان ٢ فرشته ی مهربونی باشم که این روزها فداکارانه تلاش میکنن تا من زندگیم رو به بهترین شکل ممکن شروع کنم..

پروردگارا ! به من توانایی خوب زندگی کردن بده و من رو لایق این بدون که اسباب خوشبختی یکی از بهترین و مهربون ترین بنده های تو باشم..

پنجشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸۸ | نظرات ()

 

شب فرقت یار آخر شد...

سلام..من برگشتم..اما این برگشتنم با همیشه فرق داره..اومدم که برم..اومدم که خداحافظی کنم و بار و بنه ببندم و ترک دیار کنم و برم پیش یار..

ما بالاخره خونه پیدا کردیم..یه خونه ی کوچولوی ۴٣ متری طبقه ی چهارم یه مجتمع ۴ واحدی توی تهران نو.. با همون ١٢ میلیون رهن کامل.. پریروز با اقای گیلاسی رفتیم قراردادشو امضاء کردیم و از فردا اون خونه آشیانه ی عشق ماست..

نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم..از شما دوستای خوب و مهربونمون که توی اون روزای سخت همراهمون بودین و با قلبای پاک و مهربونتون دعامون کردین..مطمئنم از اینکه اگه اینهمه دعای خیر پشت سرمون نبود به این زودی یه جای مناسب پیدا نمیکردیم.. با همه ی وجود ازتون ممنونم..

خب از خونمون بگم..یه اتاق ۶ متری داره با یه هال ١٠ متری و یه آشپزخونه ی کوچولو که ۶ تا کابینت داره.. یه انباری کوچیکم داره.. بالکنش اما خیلی دلبازه..نه که طبقه ی چهاره از تو بالکنش میشه تا خیلی دورا رو دید.. بالکن تو آشپزخونه ست..در کل خونه ی جمع و جور و تمیزیه و فعلا واسه شروع زندگی ما٢گیلاسی کافیه..

از همه ی دوستای گلی هم که تولدمو تبریک گفته بودن یه دنیا ممنونم.. شب تولدم آقای گیلاسی پدر و مادر و برادراشو دعوت کرد یکی از این رستورانای سنتی تو فشم..جای قشنگی بود..یه باغچه که دورتا دورش تخت بود و از کنارشم رودخونه رد میشد..شب خیلی خوبی بود..کیک و فشفشه هم با خودمون بردیم و اونجا روشن کردیم.. ٢ تا ربع سکه هم کادو گرفتم..

راستی یادم رفت بگم کادوی روز زن قرار بود با اقای گیلاسی بریم برام مانتو بگیره که دیگه فرصت نشد و موند واسه دفعه ی بعد..منم واسه روز پدر به آقای گیلاسی یه جفت کفش تابستونی کادو دادم که اونم با هم رفتیم گرفتیم..

الان برگشتم اینجا تا کار ادارمو تحویل بدم و وسایلمو جمع کنم و برم..برم پیش اونی که دلمو پیشش جا گذاشتم..

و چقدر دل کندن از شهر و دیار و خانواده و دوست و آشنا سخته..آدم تا با حقیقتی روبرو نشه عمقش رو درک نمیکنه..بعدا دربارش بیشتر مینویسم..

 

شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸۸ | نظرات ()

 

داستان آشنایی 2

 آقای گیلاسی با پدرشون اومدن خونمون.این بار دیدنش برام خیلی فرق داشت با دفعه ی اول . حالا دیگه یه جور حس وابستگی بهش داشتم و فقط یه غریبه نبود که اومده باشه برای آشنایی..آشنایی بود که اومده بود برام بمونه..آقای گیلاسی 3 روز اینجا بود.. ما فکر کردیم قبل از هر تصمیم قطعی اول آزمایش بدیم تا مطمئن بشیم از اینکه برای ازدواج مشکلی نداریم..چون یه نسبت فامیلی داشتیم نگران بودیم از اینکه از نظر پزشکی مشکلی واسه ازدواجمون وجود داشته باشه..روز اول رفتیم آزمایشو دادیم و با دیدن نتیجش که مثبت بود نفس راحتی کشیدیم..ما 3 روز باهم بودیم..حرف زدیم و سعی کردیم تا اونجایی که می تونیم همدیگه رو بهتر بشناسیم..و روز سوم بود که مطمئن شدیم از اینکه می خواهیم برای همیشه با هم باشیم..قرار بر این شد که این بار من برم خونه ی آقای گیلاسی و برای اینکه راحت باشیم یه خطبه ی عقد خوندیم.. و از اون لحظه درهای قلبمو به روی عشقش گشودم و پذیرای عشقی شدم که گرماش رو با همه ی وجود حس میکردم..

یک ماه بعد به اتفاق مامانم رفتیم تهران..یک هفته خونه ی اقای گیلاسی بودیم..اونجا بود که برای اولین بار در کنار مردی راه میرفتم که اطمینان داشتم از اینکه همراه همیشگی زندگی منه..مردی که با اومدنش بهار رو به قلبم هدیه داد..و خیلی از اولین های دیگه ی زندگی مشترکمون هم توی همون یک هفته اتفاق افتاد..اولین باری که دستم رو به گرمای دستای مهربونش سپردم..اولین بوسه ای که از لبهاش هدیه گرفتم..اولین هدیه ای که تو خلوتمون گرفتم یه گردنبند فیرزوه که از مشهد برام سوغات آورده بود و از لحظه ای که بهم داد تا الان از خودم جداش نکردم..

اون یک هفته رویایی ترین لحظه های زندگیمو گذرندونم و هر وقت که بهش فکر میکنم تمام وجودم غرق در آرامش و شادی میشه..توی اون چند روز قرار مراسم عقدمون رو هم گذاشتیم و یه سری از خریدامون رو هم انجام دادیم..و من برگشتم..با دلی که پیش یه عزیز جا گذاشته بودم..

از روزی که برگشتم یک ماه تا مراسم عقد فاصله بود..توی این یک ماه خیلی کارا بود که باید انجام میدادم..از رزرو سالن برای مراسم تا دیدن آرایشگاه و سفره ی عقد و فیلمبردار و لباس و .....

همه ی کارا انجام شد و رسیدیم به روزی که اقای گیلاسی با خانواده و مهموناشون اومدن شهر ما..الان که به مراسم عقدمون فکر میکنم بیشتر برام یه رویای کوتاهه تا واقعیت..اونقدر همه چیز عالی و مرتب بود و اونقدر دلای ما گرم از عشق که انگار روی ابرا راه میرفتیم..مراسممون اونقدر خوب برگزار شد که خیلی از مهمونا فکر کردن مراسم عروسیه..هرچند چیزی هم از عروسی کم نداشت ما حتی ماشین هم گل زده بودیم و از عروسی فقط کارت دعوت کم داشت..2 روز بعد از اون شب رویایی با آقای گیلاسی رفتیم ماه عسل..اصفهان زیبا اولین شهری بود که برای مسافرت رفتیم..هرچند دی ماه بود و هوا سرد اما من به اون 3 روز که فکر میکنم اصلا یادم نمیاد سرد بوده باشه..برای ما بهار بود..

بعد از اون 3 روز هم آقای گیلاسی برگشت تهران و من موندم و یه دل تنگ و یه انتظار تا روزی که بتونیم زندگی مشترکمون رو زیر یه سقف شروع کنیم..

 

 

خب داستان آشنایی ما تموم شد..بعضی از دوستامون گفته بودن این راهی که شما رفتین برای همه هم خوشایند نیست و خیلی ها ترجیح میدن اول عاشق باشن و بعد ازدواج کنن..کاملا درسته..این راهی بوده که ما رفتیم و مطمئنا به تعداد آدمای روی زمین راه برای خوشبختی وجود داره..اما من ترجیح میدادم که از این راه برم چون اول اینکه خیلی زندگیها رو دیده بودم که با یه دل عاشق و نه چشم باز انتخاب کرده بودن و بعد شکست بزرگی رو توی زندگیشون تجربه کرده بودن و دلیل بعدش شاید به روحیات من مربوط میشه..اینکه من از ضربه خوردن وحشت دارم..میترسیدم اگه عاشق بشم و بعد ببینم اونی که همه چیزمو به پاش ریختم لیاقتش رو نداشته دیگه هیچ وقت نتونم یه زندگی عادی رو تجربه کنم..به همین دلیل هم بود که تا وقتی مطمئن نشدم از اینکه آقای گیلاسی نیمه ی گمشده ی منه به دلم اجازه لرزیدن ندادم..

من امروز عصر دارم میرم پیش آقای گیلاسی..به چند دلیل..اول از همه اینکه دلم براش یه ذره شده..دوم اینکه اقای گیلاسی 3-2 تا خونه دیده که قراره منم برم ببینم و اگه خدا بخواد قرارداد ببندیم و زندگی جدیدمون رو شروع کنیم..سوم اینکه روز پدره و تو همچین روزی باید کنار آقای گیلاسی باشم..و چهارم هم اینکه سه شنبه ی آینده تولدمه و آقای گیلاس ازم خواسته روز تولدم کنارش باشم..آخه خودش نمی تونست بیاد..

پس فعلا از همه تون خداحافظی می کنم و بازم میخوام موقع دعاهاتون ما رو یادتون باشه

شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸۸ | نظرات ()

 

نامه ای به احمدی نزاد

آقای احمدی نزاد

رسم است که نامه را با سلام آغاز می کنند اما من به شما سلام نمی دهم که سلام نام خداست و کسی که دستانش را به خون بی گناهان آلوده شایسته ی سلام دادن نیست.

شما رئیس جمهور شدید. با تایید مرجع قانونی.باید به کسی که فاتح انتخابات است تبریک گفت و من هم به شما تبریک می گویم.تبریک می گویم که رئیس جمهور ماندید. اگرچه به قیمت پایمال کردن حق میلیونها آدم که دیگری را برگزیده بودند.اگرچه به قیمت دستگیری و شکنجه ی هزار جوان بی گناه که تنها در سکوت خواهان برگرداندن حق خود بودند.اگرچه به قیمت کتک خوردن صدها و صدها انسان بی گناه که بدون کسب اجازه از دولت شما به خیابان که ملک شخصی ابوی تان* است آمده بودند.اگرچه به قیمت ریختن خون بی گناهانی که مظلومانه و بی دفاع به دست جلادان بی رحم شما کشته شدند.اگرچه به قیمت خریدن نفرت میلیونها انسان.....

اما به هر حال شما رئیس جمهورید و برای این پست به شما تبریک می گویم.فقط از شما می خواهم که بیشتر مراقب خود باشید.۴ سالی که  پیش رو دارید خیلی متفاوت است با آن ۴ سال گل و بلبلی که گذراندید و هرکجا که رفتید برایتان فرش قرمز پهن بود و هلهله و شادی به پا.این ۴ سال بیشتر به یک کابوس می ماند تا دوران خوش ریاست.خون بی گناهانی که کشتید و نداهایی که خفه کردید حالا مانند آتشی است که به زیر خاکستر خزیده و هرکجای این خاک که پا بگذارید شما را خواهد سوزاند.خیلی هم بد خواهد سوزاند.حالا دیگر هیچ کجای دنیا شما و دولتتان را قانونی نمی دانند.حتی به لیبی هم نمی توانید بروید.هرچند سخنگویتان اعلام کرد به دلیل مشغله ی کاری به سفری که از چند روز قبل اعلام کردید مهمان افتخاری آن هستید نمی روید اما ما که می دانیم چرا نرفتید...

حالا دیگر هرکجا که بروید عده ای با پرچم های سبز رنگ به استقبالتان خواهند آمد و به شما یادآوری خواهند کرد که با رای چه کسانی بر مسند ریاست جمهوری تکیه زده اید.رنگی که شاید شبها آن را در کابوس هایتان میبینید.هر چند بیداری هم دیگر برای شما کابوسی دردناک خواهد شد.

همیشه نامه را با آرزوهای خوش تمام می کنند اما من تنها آرزوی خوبی که برای شما می توانم داشته باشم این است که روزی..جایی بتوانید کاری کنید که درخت نفرتی که از شما در دل میلیونها ایرانی ریشه دوانده بیش از این برگ و بار ندهد..تا ما به فرزندانمان و فرزندانمان به فرزندانشان نگویند که روزی روزگاری در این سرزمین مردی بود که دروغ گفت و بی حرمت کرد و زد و بست و کشت و ......... رئیس جمهور شد.

 

*اشاره به نامه ی ن.ب.و.ی به خ.ا.م.ن.ه.ا.ی

پی نوشت : میخواستم توی این پست بقیه ی داستان آشنایی رو بنویسم اما این حرفا مثل بغض گلومو فشار میدادن..باید می گفتمشون..اگه بعد از این این وبلاگ باز موند مابقی داستانو می نویسم

پنجشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸۸ | نظرات ()

 

داستان آشنایی

داستان آشنایی من و آقای گیلاسی یه داستان رمانتیک و عاشقانه نیست..ما به شیوه ی پدر و مادرها و پدربزرگ ها و مادر بزرگ هامون با هم آشنا شدیم و ازدواج کردیم و تا روز خواستگاری رسمی هم اصلا هیچ تصوری از همدیگه نداشتیم..

آقای گیلاسی پسردایی مامان منه..ما پدر و مادرشون رو خیلی خوب میشناختیم اما رفت و آمد چندانی با هم نداشتیم..دیگه از وقتی هم که خانواده ی آقای گیلاسی ساکن تهران شدن که اصلا نمیدیدیمشون..بابای آقای گیلاسی که دایی مامان من هستن اوایل سال ٨۶ که برای کاری به شهر ما اومده بودن پیشنهاد ازدواج ما ٢ تا رو به مادربزرگ من که عمه ی آقای گیلاسی هستن داده بودن..اونا هم بعد از سبک سنگین کردن به مامان من قضیه رو میگن..یه روز من توی اداره بودم که مامانم زنگ زدن و قضیه رو گفتن..من راستش هرچی توی ذهنم جستجو کردم فقط یه تصویر مبهم از آقای گیلاسی که مربوط به سالهای خیلی دور بود پیدا کردم..حتی نمی تونستم تصور کنم الان چه قیافه ای داره دیگه چه برسه به شناخت و دونستن طرز فکر..حرفی برای گفتن نداشتم فقط گفتم اگه شما و بابا موافقین بگین بیان تا ببینمش..ندیده و نشناخته که نمی تونستم نظری بدم..با اعلام موافقت ما قرار شد آقای گیلاسی با خانوادش بیان شهر ما تا همدیگه رو ببینیم..اما این اومدن نزدیک به ٢ ماه طول کشید..راستش من هیچوقت از آقای گیلاسی دلیل این تاخیر رو نپرسیدم اما اونقدر طولانی شد که ما فکر میکردیم قضیه تموم شده است و من داشتم به پیشنهاد یه نفر دیگه فکر می کردم که دوباره بابای آقای گیلاسی تماس گرفتن و قرار شد روز تولد حضرت زهرا که ١۴ تیرماه ١٣٨۶ بود بیان خونه ی ما..اون شب من بعد از سالها آقای گیلاسی رو میدیدم و خیلی خیلی با تصوری که از دوران بچگیش داشتم فاصله داشت..اون دیگه یه مرد شده بود..با دیدنش هول کرده بودم و دستپاچه سلام کردم..آقای گیلاسی یه گلدون قشنگ دستش بود که اونو به بابام داد ..اون شب بعد از اینکه اول پدر و مادرامون باهم صحبت کردن و هرکدوم شرایط کاری و درسی ما رو برای دیگری توضیح دادن من و اقای گیلاسی به اتاق من رفتیم تا باهم صحبت کنیم..ما تقریبا یک ساعت با هم حرف زدیم..از خودمون گفتیم و ایده آلهامون و خواسته هامون.. آقای گیلاسی گفت به خاطر شرایط کارش نمی تونه به شهر ما بیاد و در صورتیکه ما باهم ازدواج کنیم باید از خانوادم جدا شم..من گفتم برای خوشبخت بودن تفاهم و درک مشترک لازمه که اگه اینا باشن هر جای دنیا میشه خوشبخت بود..حرفایی که اون شب زدیم همه از ایده آلهای زندگی بود و بیشترش از کلیات بود و وارد جزئیات نشدیم..چون هنوز هیچکدوم نمیدونستیم قراره چه اتفاقی بیفته پس به همون کلیات قناعت کردیم..

آقای گیلاسی فردای اون شب برگشت تهران و ما قرار گذاشتیم یه مدت تلفنی باهم صحبت کنیم  تا ببینیم به تفاهم میرسیم یانه..این رابطه ی تلفنی تقریبا ٣ ماه طول کشید..توی این مدت ما به این نتیجه رسیده بودیم که درک مشترکی از دنیا داریم و زبون هم رو به راحتی می فهمیم و می تونیم مکمل همدیگه باشم..یه وابستگی عاطفی هم بینمون به وجود اومده بود اما با عشق خیلی فاصله داشت..قرار شد آقای گیلاسی یه بار دیگه بیان خونه ی ما تا یه خورده بیشتر با هم باشیم و بهتر همو بشناسیم.. ...

 

این پستم داره خیلی طولانی میشه..بقیه ی داستانو میذارم واسه پست بعد..

قصدم از تعریف کردن داستانمون بیشتر اینه که دلم می خواد اعتقادی رو که درباره ی عشق و زندگی مشترک دارم بهتون بگم..من بر خلاف خیلی از جوونها که فکر میکنن اول باید عاشق شد و بعد ازدواج کرد معتقدم اول باید عاقل بود و با فکر و درایت کسی رو انتخاب کرد که مطئمن بود از اینکه لیاقت دوست داشته شدن و عشق رو داره..اونوقت با چشم باز ازدواج کرد و بعد از اونه که عشق به اون زندگی گرما می بخشه..البته این اعتقاد منه..من با این شیوه ازدواج کردم و خدا رو شکر میکنم که طعم عشقی رو چشیدم که شیرینیش در ذره ذره ی روحم رسوب کرده..

 

آقای گیلاسی هنوز دنبال خونه میگرده..چند مورد پیدا شده اما جاشون زیاد مناسب نبوده..ما همچنان امیدواریم به لطف خداوند و ممنونیم از همه ی شما دوستای گلمون که تنهامون نمیذارین و برامون دعا میکنین..هنوز هم به دعای همه تون نیازداریم..

سه‌شنبه ٩ تیر ،۱۳۸۸ | نظرات ()

 

باید...

من و آقای گیلاسی " باید " این هفته خونه پیدا کنیم..یه آپارتمان تا ١٢ میلیون رهن کامل حوالی میدان امام حسین..کوچیک باشه اشکال نداره اما تمیز باشه..

دوستان دعامون کنین و همه ی انرژی های مثبتتون رو برامون بفرستین..اگرم کسی خونه ای با این مشخصات سراغ داره لطف میکنه اگه بهمون خبر بده..

دعا مون کنید..

 

پروردگارا ! تنها به تو توکل کردم و تنها از تو یاری خواستم .. نا امیدم نکن

پی نوشت : دیشب توی خواب دیدم اومدم و این جمله رو به آخر پست اضافه کردم..امروز خوابم تعبیر شد..

شنبه ٦ تیر ،۱۳۸۸ | نظرات ()

 

برای تو عزیزترینم

آقای گیلاسی مهربونم..این چند روزا نشد واست پست بذارم..آخه درد بازی خوردن و غم کشته شدن بی گناهان اونقدر شدید بود که آدم غصه های خودشو فراموش میکرد..

عزیز دلم امروز همش تصویر یه شب بارونی تو ذهنم تکرار میشه..نمیدونم چرا اما از صبح هزار بار جلوی چشمم اومده..یه شب بارونی..تو خونه ی مادربزرگ من..من لباس مهمونی برداشته بودم..باید میرفتم خونه ی پسرخالت..تو ساکت رو برداشتی و دو تایی نشستیم رو صندلی جلوی ماشین بابای من..تا ترمینال محکم دستتو دورم حلقه کرده بودی و حرفای قشنگ میزدی تا من غصه نخورم..توی ترمینال رفتی تا واسه ساکت برچسب بگیری..و من سرم رو بالا نگه داشته بودم تا سردی هوا نذاره اشکام بریزه..ساکتو توی اتوبوس گذاشتی..بغلم کردی..خیلی کوتاه.. و با اینکه هنوز به راه افتادن اتوبوس چند دقیقه مونده بود سوار شدی..من روبروت وایساده بودم..بغض داشت خفم میکرد..از پشت پرده ی اشک نگاهت میکردم..برام اس ام اس زدی که گریه نکن..اما نمیشد.....

اتوبوس راه افتاد..و قلب من پاره پاره و داغون...

با چشمهای پراز اشک نشستم تو ماشین..و صدای حبیب که می خوند :

صدای پای بارون

رو سنگفرش خیابون

صدای چیک چیک آب

تو کوچه و تو ناودون

وای که چه آروم آروم

از تو برام می خونه......

من اون شب رفتم مهمونی..و به جرات میگم بدترین مهمونی عمرم بود..چون اونقدر بغض گلومو فشار میداد که حتی یه قطره آبم نمیتونستم فرو بدم..و برای نریختن اشکام اونقدر انگشتامو توی گوشت دستم فشار دادم که جاش تا چند روز روی دستم باقی بود...

نمیدونم چر دارم این حرفا رو بهت میگم..این روزا دلم بدجوری گرفته..از همه چیز..دلتنگم..بیشتر از همیشه..سخت تر از همیشه..تو این حال روحی خرابم گاهی آرزو می کنم سرمو رو شونه های مهربونت بذارم و یه دل سیر گریه کنم..اما تو که نیستی..

بهار دلم..میدونم که توام حال و روزت بهتر از من نیست و میدونم که برای باهم بودنمون چقدر داری تلاش میکنی..می خوام اینو بدونی که من قدر دان همه ی زحمتهایی که واسه زندگیمون میکشی هستم و اگه گاهی مثل دیروز بداخلاقی می کنم از آتیش شعله ور دلمه..

فدات شم چند روز قبل گفتی مشکلاتی هست که الان نمی تونم بهت بگم..اگه خواستی اینجا برام بنویس..گل قشنگم بذار اگه کاری از دستم بر نمیاد لااقل تو غصه هات شریک باشم...

انتظار

دوستت دارم عزیز دلم ...با همه ی وجود عاشقتم و برای با هم بودنمون لحظه ها رو می شمرم

 

چهارشنبه ۳ تیر ،۱۳۸۸ | نظرات ()

 

این است معنای عدالت

این وبلاگ به احترام شهیدان راه عدالت

سیاه پوش می شود

علی یک جوان ١٩ ساله است.دانشجوی رشته ی مهندسی معماری یک دانشگاه دولتی.شنبه ی هفته ی گذشته که اولین راهپیمایی سراسری هواداران موسوی بود با تعدادی از دوستاش به خیابون رفتن تا به پایمال شدن حقشون اعتراض کنند.هنوز راهپیمایی شروع نشده و شعاری هم داده نشده بود که عده ای لباس شخصی با باتوم بهشون حمله ور میشن.دوستاش هر کدوم به سمتی فرار میکنن اما علی به چنگ دژخیمان می افته و اونها در نهایت قساوت و سنگدلی و طوری که انگار قاتل پدرشون رو گرفته باشن چند نفری به جونش می افتن و با باتومهاشون تا جایی که نفس داشتن میزننش.بعد هم میندازنش توی یک ماشین و با خودشون میبرن.

شب میشه.پدر و مادر علی نگران از دیر کردن پسرشون با دوستاش تماس میگیرن و وقتی که میشنون دستگیر شده به طرف دادسرای انقلاب میرن تا از علی خبری بگیرن.اما تا ٢۴ ساعت از هیچ کس جوابی نمیشنون.شب بعد با کلی التماس و خواهش بهشون میگن که پسرشون توی کدوم بازداشتگاهه.پدر و مادر بیچاره بعد از پیدا کردن بازداشتگاه هر چقدر تلاش میکنن نمی تونن حتی برای چند دقیقه علی رو ببینن.تا شب روی جدولای خیابون جلوی در بازداشتگاه میشینن. آخر شب صدای آه و ناله ی دلخراشی از پشت میله های پنجره ی بازداشتگاه که رو به خیابون بوده شنیده میشه.علی و حدود ۵٠ جوان دیگه که هم سن و سال علی بودن رو شکنجه میکردن....و فقط خدا میدونه اون شب به مادری که توی پیاده رو به انتظار آزادی پسرش نشسته بوده و حالا صدای ناله هاش رو میشنیده چی گذشته........ 

این اتفاق ٢ شب دیگه هم تکرار میشه و مادر بیچاره هر شب با شنیدن ناله های فرزندش هزار بار جون میداده تا روز سوم با پیدا کردن چند نفر آشنا از افسر.ای نیر.وی ا.ن.ت.ظ.ا.م.ی و دادن چندین صفحه ضمانت و البته تشکیل پرونده و درج سوء سابقه ی کیفری علی آزاد میشه..اما چه آزاد شدنی..این علی دیگه اون علی سابق نیست..دیگه یک جای سالم نه در جسم و نه در روحش باقی نمونده..اونقدر به هم ریخته و داغونه که حتی حاضر به  حرف زدن با کسی نیست..به دوستاش که برای دیدنش رفته بودن میگه تا چند روز نمیخوام حتی تلفنی با کسی حرف بزنم....و فقط خدا میدونه دژخیمان توی اون سیاهچال چی به سر علی آوردن که اینطور در خودش شکسته و فرو ریخته..

 

این است معنای عدالت و این است معنای ح.ک.و.م.ت ا.س.ل.ا.م.ی که با جوانهایی که تنها جرمشون مطالبه ی حقشونه بدتر از هر جانی و تبهکاری رفتار میشه...

این است معنای عدالت که به انسانهایی که مصالحه جویانه به دنبال رسوندن اعتراضشون به گوش ح.ک.و.م.ت هستن گفته میشه هر کی اعتراض کنه خونش پای خودش.....

این است معنای عدالت....

یکشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸۸ | نظرات ()

 

Weblog Themes By Pars Theme