برای تو عزیزترینم

آقای گیلاسی مهربونم..این چند روزا نشد واست پست بذارم..آخه درد بازی خوردن و غم کشته شدن بی گناهان اونقدر شدید بود که آدم غصه های خودشو فراموش میکرد..

عزیز دلم امروز همش تصویر یه شب بارونی تو ذهنم تکرار میشه..نمیدونم چرا اما از صبح هزار بار جلوی چشمم اومده..یه شب بارونی..تو خونه ی مادربزرگ من..من لباس مهمونی برداشته بودم..باید میرفتم خونه ی پسرخالت..تو ساکت رو برداشتی و دو تایی نشستیم رو صندلی جلوی ماشین بابای من..تا ترمینال محکم دستتو دورم حلقه کرده بودی و حرفای قشنگ میزدی تا من غصه نخورم..توی ترمینال رفتی تا واسه ساکت برچسب بگیری..و من سرم رو بالا نگه داشته بودم تا سردی هوا نذاره اشکام بریزه..ساکتو توی اتوبوس گذاشتی..بغلم کردی..خیلی کوتاه.. و با اینکه هنوز به راه افتادن اتوبوس چند دقیقه مونده بود سوار شدی..من روبروت وایساده بودم..بغض داشت خفم میکرد..از پشت پرده ی اشک نگاهت میکردم..برام اس ام اس زدی که گریه نکن..اما نمیشد.....

اتوبوس راه افتاد..و قلب من پاره پاره و داغون...

با چشمهای پراز اشک نشستم تو ماشین..و صدای حبیب که می خوند :

صدای پای بارون

رو سنگفرش خیابون

صدای چیک چیک آب

تو کوچه و تو ناودون

وای که چه آروم آروم

از تو برام می خونه......

من اون شب رفتم مهمونی..و به جرات میگم بدترین مهمونی عمرم بود..چون اونقدر بغض گلومو فشار میداد که حتی یه قطره آبم نمیتونستم فرو بدم..و برای نریختن اشکام اونقدر انگشتامو توی گوشت دستم فشار دادم که جاش تا چند روز روی دستم باقی بود...

نمیدونم چر دارم این حرفا رو بهت میگم..این روزا دلم بدجوری گرفته..از همه چیز..دلتنگم..بیشتر از همیشه..سخت تر از همیشه..تو این حال روحی خرابم گاهی آرزو می کنم سرمو رو شونه های مهربونت بذارم و یه دل سیر گریه کنم..اما تو که نیستی..

بهار دلم..میدونم که توام حال و روزت بهتر از من نیست و میدونم که برای باهم بودنمون چقدر داری تلاش میکنی..می خوام اینو بدونی که من قدر دان همه ی زحمتهایی که واسه زندگیمون میکشی هستم و اگه گاهی مثل دیروز بداخلاقی می کنم از آتیش شعله ور دلمه..

فدات شم چند روز قبل گفتی مشکلاتی هست که الان نمی تونم بهت بگم..اگه خواستی اینجا برام بنویس..گل قشنگم بذار اگه کاری از دستم بر نمیاد لااقل تو غصه هات شریک باشم...

انتظار

دوستت دارم عزیز دلم ...با همه ی وجود عاشقتم و برای با هم بودنمون لحظه ها رو می شمرم

 

/ 15 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاپرک

هرچند یه کوچولو غم و دوری داره ولی روزهای قشنگی و میگذرونی خانوم گیلاسی... امیدوارم همیشه هردو عاشق هم باشین.

بانو

گیلاس خانومی عزیزم. می دانم که صبر خیلی سخت است و تنهایی. اما به عشقت تکیه کن و تاب بیاور مواظب خودت باش گلم

سانیا

عزیزم نازم خانومم گلم ناراحتی دلت گرفته دلت اشک و شونه های گرم می خواد عزیزم دل گرفتت رو بسپر به دست خدا به دست عشق عزیزم امیدوارم باز هم خنده هات رو ببینم

محمدرضا

انتظار تلخه .ولی پایان انتظار اینقدر شیرینه که اصلا تلخیه انتظار رو از یادت میبره . [گل]

سایه

عزیزم امیدوارم دلتنگی ها بخار بشن و برن تا یه جایی و دیگه هرگز نبارن... رو زمین هیچ کسی....

خانوم جیغ!

یک بار... دو بار... سه بار... چهار بار توی فرودگاه همینطور اشک ریختم و اون رفت.گیلاس عزیزم حال این روزهایت حال من است.

آفاق

عزیزم بارها یادت میفتم.امیدوارم زود زود بهترین شرایط برای با هم بودنتون آماده شه. و دیگه این لحظه های دردناک رو تجربه نکنی.[ماچ]

هستی

امیدوارم هر چه زودتر خانه که نیاز دارید پیدا کنید[قلب]برای منم دعا کنید[گل]

مثلث کوچولو

گیلاس جونم واقعا نوشته هاتو احساس میکنم ایشالا اقای گیلاسی جون زود برگرده