داستان آشنایی 2

 آقای گیلاسی با پدرشون اومدن خونمون.این بار دیدنش برام خیلی فرق داشت با دفعه ی اول . حالا دیگه یه جور حس وابستگی بهش داشتم و فقط یه غریبه نبود که اومده باشه برای آشنایی..آشنایی بود که اومده بود برام بمونه..آقای گیلاسی 3 روز اینجا بود.. ما فکر کردیم قبل از هر تصمیم قطعی اول آزمایش بدیم تا مطمئن بشیم از اینکه برای ازدواج مشکلی نداریم..چون یه نسبت فامیلی داشتیم نگران بودیم از اینکه از نظر پزشکی مشکلی واسه ازدواجمون وجود داشته باشه..روز اول رفتیم آزمایشو دادیم و با دیدن نتیجش که مثبت بود نفس راحتی کشیدیم..ما 3 روز باهم بودیم..حرف زدیم و سعی کردیم تا اونجایی که می تونیم همدیگه رو بهتر بشناسیم..و روز سوم بود که مطمئن شدیم از اینکه می خواهیم برای همیشه با هم باشیم..قرار بر این شد که این بار من برم خونه ی آقای گیلاسی و برای اینکه راحت باشیم یه خطبه ی عقد خوندیم.. و از اون لحظه درهای قلبمو به روی عشقش گشودم و پذیرای عشقی شدم که گرماش رو با همه ی وجود حس میکردم..

یک ماه بعد به اتفاق مامانم رفتیم تهران..یک هفته خونه ی اقای گیلاسی بودیم..اونجا بود که برای اولین بار در کنار مردی راه میرفتم که اطمینان داشتم از اینکه همراه همیشگی زندگی منه..مردی که با اومدنش بهار رو به قلبم هدیه داد..و خیلی از اولین های دیگه ی زندگی مشترکمون هم توی همون یک هفته اتفاق افتاد..اولین باری که دستم رو به گرمای دستای مهربونش سپردم..اولین بوسه ای که از لبهاش هدیه گرفتم..اولین هدیه ای که تو خلوتمون گرفتم یه گردنبند فیرزوه که از مشهد برام سوغات آورده بود و از لحظه ای که بهم داد تا الان از خودم جداش نکردم..

اون یک هفته رویایی ترین لحظه های زندگیمو گذرندونم و هر وقت که بهش فکر میکنم تمام وجودم غرق در آرامش و شادی میشه..توی اون چند روز قرار مراسم عقدمون رو هم گذاشتیم و یه سری از خریدامون رو هم انجام دادیم..و من برگشتم..با دلی که پیش یه عزیز جا گذاشته بودم..

از روزی که برگشتم یک ماه تا مراسم عقد فاصله بود..توی این یک ماه خیلی کارا بود که باید انجام میدادم..از رزرو سالن برای مراسم تا دیدن آرایشگاه و سفره ی عقد و فیلمبردار و لباس و .....

همه ی کارا انجام شد و رسیدیم به روزی که اقای گیلاسی با خانواده و مهموناشون اومدن شهر ما..الان که به مراسم عقدمون فکر میکنم بیشتر برام یه رویای کوتاهه تا واقعیت..اونقدر همه چیز عالی و مرتب بود و اونقدر دلای ما گرم از عشق که انگار روی ابرا راه میرفتیم..مراسممون اونقدر خوب برگزار شد که خیلی از مهمونا فکر کردن مراسم عروسیه..هرچند چیزی هم از عروسی کم نداشت ما حتی ماشین هم گل زده بودیم و از عروسی فقط کارت دعوت کم داشت..2 روز بعد از اون شب رویایی با آقای گیلاسی رفتیم ماه عسل..اصفهان زیبا اولین شهری بود که برای مسافرت رفتیم..هرچند دی ماه بود و هوا سرد اما من به اون 3 روز که فکر میکنم اصلا یادم نمیاد سرد بوده باشه..برای ما بهار بود..

بعد از اون 3 روز هم آقای گیلاسی برگشت تهران و من موندم و یه دل تنگ و یه انتظار تا روزی که بتونیم زندگی مشترکمون رو زیر یه سقف شروع کنیم..

 

 

خب داستان آشنایی ما تموم شد..بعضی از دوستامون گفته بودن این راهی که شما رفتین برای همه هم خوشایند نیست و خیلی ها ترجیح میدن اول عاشق باشن و بعد ازدواج کنن..کاملا درسته..این راهی بوده که ما رفتیم و مطمئنا به تعداد آدمای روی زمین راه برای خوشبختی وجود داره..اما من ترجیح میدادم که از این راه برم چون اول اینکه خیلی زندگیها رو دیده بودم که با یه دل عاشق و نه چشم باز انتخاب کرده بودن و بعد شکست بزرگی رو توی زندگیشون تجربه کرده بودن و دلیل بعدش شاید به روحیات من مربوط میشه..اینکه من از ضربه خوردن وحشت دارم..میترسیدم اگه عاشق بشم و بعد ببینم اونی که همه چیزمو به پاش ریختم لیاقتش رو نداشته دیگه هیچ وقت نتونم یه زندگی عادی رو تجربه کنم..به همین دلیل هم بود که تا وقتی مطمئن نشدم از اینکه آقای گیلاسی نیمه ی گمشده ی منه به دلم اجازه لرزیدن ندادم..

من امروز عصر دارم میرم پیش آقای گیلاسی..به چند دلیل..اول از همه اینکه دلم براش یه ذره شده..دوم اینکه اقای گیلاسی 3-2 تا خونه دیده که قراره منم برم ببینم و اگه خدا بخواد قرارداد ببندیم و زندگی جدیدمون رو شروع کنیم..سوم اینکه روز پدره و تو همچین روزی باید کنار آقای گیلاسی باشم..و چهارم هم اینکه سه شنبه ی آینده تولدمه و آقای گیلاس ازم خواسته روز تولدم کنارش باشم..آخه خودش نمی تونست بیاد..

پس فعلا از همه تون خداحافظی می کنم و بازم میخوام موقع دعاهاتون ما رو یادتون باشه

/ 29 نظر / 52 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهناز

داستان آشناییتون کلیشه ایه . از اونا که تو فیلمان ولی خب مسالما مال شما شیرینتره .اینکه خیلی راحت تصمیمتو گرفتی خیلی خوشم اومد. انشالله که خوشبخت باشین .

afshin

[گل] فراخوان هواداران جبهه متحد دانشجویی به شرکت در راهپیمایی 18 تیر [گل] شبها بر روي پشت بامها فرياد ال .. اکبر - مرگ بر ديکتاتور [گل] "راهپیمایی سکوت" روز پنجشنبه ۱۸ تیر ساعت ۸ غروب [گل] خوشحال ميشم بياي [خداحافظ] [خداحافظ] [منتظر][منتظر][منتظر]

صبا

سلام. با خوندن وبلاگتون یاد دوران عقد خودمون افتادم. ما هم دو سال دور از هم بودیم با یه دنیا خاطره خوب. و بعد از دو سال زندگی زیر یه سقف خدا یه پسر زیبا بهمون داده. خوشحال میشم به من سر بزنی. سفر خوش بگذره.

وصله های زندگی من

روز مرد و پدر و ... مبارک.[گل] تولدت هم پیشاپیش مبارک خانوم گیلاسی عزیز[قلب]

نرگس (تنهایی یک مکمل)

سلام عزیزم امیدوارم همیشه خوش و خرم کنار هم گیلاسی بمونید [نیشخند] منم یه جورایی قصه ی خودم و همسرم رو می نویسم که الان به قسمت های نامزدیمون رسیده اگه دوست داشتی یه سری بزن [گل]

هستی

تولدت مبارک .[قلب]من هم مثل شما متولد تیر هستم

man

تولدت مبارک خانومی [ماچ] خوب روز مرد رو هم با تاخیر تبریک می گم.منم قبل عاشق شدنم مثه تو بودم انقدر که اینور و اونور شکست دیده بودم و دوستیای پوچ حاضر نبودم باهاش باشم.بعدم که باهاش بودم نذاشتم احساسم درگیر شه.اما خوب شکر خدا اون انقدر خوب بود که ناخواسته درگیر شدم.تو هم خیلی کار خوبی کردی خانومی .انشالله که خونه پسند میشه و به راحتی و خوشی می رین سر خونه زندگیه خودتون و دیگه دلتنگی و دوری تمووووم[قلب]امیدوارم بهت خوش گذشته باشه.

ماهی خانوم

سلام خانومی تولد مبارک عزیزم[ماچ] خیلی خوشحالم که این راه رو برای آشنایی انتخاب کردی و مطمئن باش به لطف خدا ضرر نمی کنی. به آقای گیلاسی سلام ما رو برسون شاد باشی عزیزم[گل]

مثلث کوچولو

گیلاس من با اینکه خودت میگی خیلی رمانتیک نبود ولی به نظرم خیلی قشنگ بود واقعا احساس قشنگی با نوشته هات میدی[ماچ]