داستان آشنایی

داستان آشنایی من و آقای گیلاسی یه داستان رمانتیک و عاشقانه نیست..ما به شیوه ی پدر و مادرها و پدربزرگ ها و مادر بزرگ هامون با هم آشنا شدیم و ازدواج کردیم و تا روز خواستگاری رسمی هم اصلا هیچ تصوری از همدیگه نداشتیم..

آقای گیلاسی پسردایی مامان منه..ما پدر و مادرشون رو خیلی خوب میشناختیم اما رفت و آمد چندانی با هم نداشتیم..دیگه از وقتی هم که خانواده ی آقای گیلاسی ساکن تهران شدن که اصلا نمیدیدیمشون..بابای آقای گیلاسی که دایی مامان من هستن اوایل سال ٨۶ که برای کاری به شهر ما اومده بودن پیشنهاد ازدواج ما ٢ تا رو به مادربزرگ من که عمه ی آقای گیلاسی هستن داده بودن..اونا هم بعد از سبک سنگین کردن به مامان من قضیه رو میگن..یه روز من توی اداره بودم که مامانم زنگ زدن و قضیه رو گفتن..من راستش هرچی توی ذهنم جستجو کردم فقط یه تصویر مبهم از آقای گیلاسی که مربوط به سالهای خیلی دور بود پیدا کردم..حتی نمی تونستم تصور کنم الان چه قیافه ای داره دیگه چه برسه به شناخت و دونستن طرز فکر..حرفی برای گفتن نداشتم فقط گفتم اگه شما و بابا موافقین بگین بیان تا ببینمش..ندیده و نشناخته که نمی تونستم نظری بدم..با اعلام موافقت ما قرار شد آقای گیلاسی با خانوادش بیان شهر ما تا همدیگه رو ببینیم..اما این اومدن نزدیک به ٢ ماه طول کشید..راستش من هیچوقت از آقای گیلاسی دلیل این تاخیر رو نپرسیدم اما اونقدر طولانی شد که ما فکر میکردیم قضیه تموم شده است و من داشتم به پیشنهاد یه نفر دیگه فکر می کردم که دوباره بابای آقای گیلاسی تماس گرفتن و قرار شد روز تولد حضرت زهرا که ١۴ تیرماه ١٣٨۶ بود بیان خونه ی ما..اون شب من بعد از سالها آقای گیلاسی رو میدیدم و خیلی خیلی با تصوری که از دوران بچگیش داشتم فاصله داشت..اون دیگه یه مرد شده بود..با دیدنش هول کرده بودم و دستپاچه سلام کردم..آقای گیلاسی یه گلدون قشنگ دستش بود که اونو به بابام داد ..اون شب بعد از اینکه اول پدر و مادرامون باهم صحبت کردن و هرکدوم شرایط کاری و درسی ما رو برای دیگری توضیح دادن من و اقای گیلاسی به اتاق من رفتیم تا باهم صحبت کنیم..ما تقریبا یک ساعت با هم حرف زدیم..از خودمون گفتیم و ایده آلهامون و خواسته هامون.. آقای گیلاسی گفت به خاطر شرایط کارش نمی تونه به شهر ما بیاد و در صورتیکه ما باهم ازدواج کنیم باید از خانوادم جدا شم..من گفتم برای خوشبخت بودن تفاهم و درک مشترک لازمه که اگه اینا باشن هر جای دنیا میشه خوشبخت بود..حرفایی که اون شب زدیم همه از ایده آلهای زندگی بود و بیشترش از کلیات بود و وارد جزئیات نشدیم..چون هنوز هیچکدوم نمیدونستیم قراره چه اتفاقی بیفته پس به همون کلیات قناعت کردیم..

آقای گیلاسی فردای اون شب برگشت تهران و ما قرار گذاشتیم یه مدت تلفنی باهم صحبت کنیم  تا ببینیم به تفاهم میرسیم یانه..این رابطه ی تلفنی تقریبا ٣ ماه طول کشید..توی این مدت ما به این نتیجه رسیده بودیم که درک مشترکی از دنیا داریم و زبون هم رو به راحتی می فهمیم و می تونیم مکمل همدیگه باشم..یه وابستگی عاطفی هم بینمون به وجود اومده بود اما با عشق خیلی فاصله داشت..قرار شد آقای گیلاسی یه بار دیگه بیان خونه ی ما تا یه خورده بیشتر با هم باشیم و بهتر همو بشناسیم.. ...

 

این پستم داره خیلی طولانی میشه..بقیه ی داستانو میذارم واسه پست بعد..

قصدم از تعریف کردن داستانمون بیشتر اینه که دلم می خواد اعتقادی رو که درباره ی عشق و زندگی مشترک دارم بهتون بگم..من بر خلاف خیلی از جوونها که فکر میکنن اول باید عاشق شد و بعد ازدواج کرد معتقدم اول باید عاقل بود و با فکر و درایت کسی رو انتخاب کرد که مطئمن بود از اینکه لیاقت دوست داشته شدن و عشق رو داره..اونوقت با چشم باز ازدواج کرد و بعد از اونه که عشق به اون زندگی گرما می بخشه..البته این اعتقاد منه..من با این شیوه ازدواج کردم و خدا رو شکر میکنم که طعم عشقی رو چشیدم که شیرینیش در ذره ذره ی روحم رسوب کرده..

 

آقای گیلاسی هنوز دنبال خونه میگرده..چند مورد پیدا شده اما جاشون زیاد مناسب نبوده..ما همچنان امیدواریم به لطف خداوند و ممنونیم از همه ی شما دوستای گلمون که تنهامون نمیذارین و برامون دعا میکنین..هنوز هم به دعای همه تون نیازداریم..

/ 32 نظر / 104 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ویولت

قصدم متاثر کردن هیچکس نیست.فقط تجربه...که امان از تجربه..

زالزالک

سلام عزیزم داستان آشناییتون رو خوندم.وقتی می بینم دو نفر بعد از ازدواج عاشق هم میشن یه سوال برام پیش میاد.اونم اینه که اگه بعد از ازدواج عاشق نشیدیم چی؟؟؟؟ من تا حالا طعم عشقو نچشیدم و نمی دونم چی قراره برام پیش بیاد.اینجوری یا اون جوریشم نمی دونم!‌خوشحال میشم راهنماییم کنی.[ماچ]

مالزي نشين (مانيا)

اي بابا! هنووز درگير خونه ايد؟ ايشالا درست ميشه. راستي من شيرازي ام و لهجه بلاگم شيرازي! (در جواب كامنتت!) حالا كه تو گفتي منم جو گير شدم كه بگم!!! ايشالا در يه فرصت مناسب ميگم! فعلا وخ نيس[چشمک] (=درگير مهمون داري ام!) بعدا سي يو![ماچ]

هستی

[فرشته] خدا جون زودتر یه خونه کوچولوی تمیزه پر گیلاس برای این گیلاس خانومی ما پیدا کن، خدا جون حتی اگه اندازه یه قوطی کمپوت گیلاس هم باشه این دو تا گیلاسه ما توش جا میشن، فقط خداجون لطفا زودتر تا این گیلاس خانومی پژمرده نشه[ماچ]

محمدرضا

ان شاالله به پای هم پیر شین ( دعای مادر بزرگا) [لبخند]

rain of love

حیف که خونمون زیاد بزرگ نیست.ایشالا یه خونه از همون ویلا هندیا که سه ساعت و نیمم توش قل بخورین و بازم به آخر نرسه گیرتون بیاد!!!!اگه برم اعتکاف واستون کلی دعا میکنم. راستی پیش منم بیاین!!!!

سانیا

عزیزم کاملا درست فکر می کنی اول عقل بعدا عشق مسیر عشق با نور عقل روسن میشه

نسیم

موفق و خوشبخت باشید

اِلی

چه جالب. ازدواج منم کم و بیش همینطور بود و من هم باهات هم عقیدم. راستی ما هم داریم دنبال خونه می گردیم[پلک]

سارینا

عزیزم ایشالا یه خونه ی خوب پیدا میکنین . ایشالا خوشبخت بشین برا ماهم دعا کن به هم برسیم.